تبليغاتX
گیله مرد!
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
روز معلم مبارك!
مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم ---------- پس، سويداي سواد آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم ----------- از معلم جان روشن يافتيم

اي معلم چون کنم توصيف تو ---------- چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما ----------- اي به طوفان جهالت نوح ما

يک پدر بخشنده آب و گل است ---------- يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين ------------- آنکه دين آموزد و علم يقين

شعر از:جناب استاد تورنادو اويلر
|+| نوشته شده توسط ايراني در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:43 | 
نوآوري در توصيف ملوكان!
در سال نو آوري و شكوفايي ما هم آمديم و انتقاد مان را نوآورانه به صورت چكامه و منظوم در آورديم.پيش كش به شما:

بخوانيد كه توصيف ايران است اين ايران،در زمان محد رضا و رضاخان است

شرح آن به بيان زير شيرين است

حكومت آن غلام مستكبران است تاريخ و فرهنگ مردم آن در موزه هاي جهان است

ثروت مردم آن از آن شاهان است و اما نفت آن كه هديه اي به آمريكا و غربيان است

حكم ايرانيان وطن پرست زندان است هر كه استقلال وطن طلب كند،تيرباران است

غوت قالب مردم به قولي آسان است چرا كه افسار آن به دست اربابان است

و آن قول چنين است كه غوت قالب مردم نان است كاه و يونجه فراوان است

و كش لقمه به زبان پهلوي زندان است

حكوومت رضا رو به پايان است سردار سپه از اين واقعه نالان است

قزاق شاهان ايران را ارمغان بسيار است كه معروفترين آن كاپيتولاسيون است

هر كه در ايران،در آن موقع ترقي مي كند شاه ايشان را به زندان مي كند 

پس بدان رندان، در اين سامان بي سامان، بازي با جان مي كند 

چرا بي سوادان در اين سرزمين همچو شاهان مي شدند خردمندان همش زندان و تبعيد مي شدند

نوكر آمريكا و انگليس شدن آسان است بسان وارد شدن به زندان است ولي عكس آن كه رها شدن از آنان است

زمان شاه فرهنگ پارسي ويران شد غرب پرستي نماد ايران شد فكر اين مردم هراسان شد

كلنل پسيان براي آنها بيگانه است و عارف نيز بلاي جانشان و ديوانه است

خداي آنها غرب و بيگانه است از دست اين قوم ايران آباد ويرانه است

شمار زنانشان به تعداد ستارگان است بي معني برايشن سده و مهرگان است

آري اين سرزمين ايران است ثروتش براي غربيان است شاه از اين واقعه خندان است

كشتار در اين سرزمين جانانه است بي ند و باري كار روزانه است 

در جهاني كه رو به سامان است گيله مردا! اين چه بحران است؟چرا وضع مملكت نابه سامان است؟

بحرين از ايران جدا شد آريا سرزمين ويران شد انگليس عنان گير مجلس شد

استراتژي ملوكانه چه قدر رندانه است كشوري كه ويرانه و پر زديوانه است امروز شش لول بند و نظميه است

ماجراي اين زمين گم شده بحرين چگونه است؟ آيا بخششي ملوكانه است؟

رسم اين خاندان با آريا سرزمين بيگانه است به خدا قسم كه اين شاه ديوانه است

گيله مرد حيران سواد ملوكانه است كه رسم الخط سواد چگونه است

خدمات ملوكانه واقعا چه قدر صادقانه سات گويا رفيق ايران بيگانه است

براي همين است كه وضع مملكت اين گونه است حكومت رضاخاني اين گونه است

دين براي خران است محبت و عشق و عاطفه توهمي دخترانه است غرب الگوي ايران است  اينان سخن رضا خان است

حاكم هرمزگان به جنگ با انگليس شد جان وي فداي ايران شد چه كنيم كه سزاي ياران بدين گونه است؟

حكم ياران بدين گونه است حكم ميهن پرست تيرباران جانانه است اين كشور كشوري ملوكانه است!

هر كه در خال دفاع از ايران است بلا شك حكم او تيرباران است

حاكم بوشهر به فرمان رضا از نفس افتاد! و به دستور رضا به رندان افتاد اين فكر به ذهن كچل افتادهر كه با امگليس درافتاد ور افتاد شايد بدين گونه مهر پيرمرد به دل پيرزن افتاد

دخترش كنيز كفتارات شد پسرش برده ي آن مردم شد و همسرش.......روانه ي زندان شد

عاقبت ميهن پرست اين شد ستاره اي زآسمان كم شد هي هر چه رضا ستاره اي از اين شهر بربايد اين شهر ستاره اي بزايد  اين قطعه براي آن شهيد راه كشور  از ابتدا تا انتها تا ابدالدهر

اين سر كه نشان سر پرستي است امروزه رها زقيد هستي است 

با ديده ي عبرتش ببينيد كاين عاقبت وطن پرستي است

كشوري كه شاه آن خادم بيگانه است بلاشك حكم آن سرززمين تا به ابد ويرانه است

رضاشاه و پيري و معركه گيري عاقبت با روس و انگليس درگيري

در اين برحه ي خاص زماني تو ايران ما را سه حالت ببينبي

جنوبي كه غربي،شمالي تزاري،مياني زمين تجاري  فقط از براي زن و چه داري

براي شاه قزاق فراري

ملتي كه بدون آسايش است به لطف رضا امروز كلت و هفت تيركش است!

اين كشور ما اگر چه امروز ذليل است  ولي اين مردم آن است كه شاد و دلپذير است

چون كه به ما كمر به همتي نبستيم  امروز به پيش غربيان كاسه بدستيم!

اين شاه اگر ذره اي از علم در او بود وضع مملكت چنين نمي بود اين كشور ما دست اجانب نمي بود

آخر اي خائن مزدور اي كه مي شود حاصل عمرت همه يك گور

كاري بكن و درد از اين شهر دوا كن اين كشور پيروز از اين وضع رها كن

هر كسي رها باشد و ديندار و زابدال چرا عاقبتش دار و سيه چال؟

آخرين همايون،محمد كه مي بود؟ او نابغه اي،بالغ و خاضع همي بود!

از نبوغ او باشد همين بس كه نفت را مي فروخت ارزان به كركس!

در كشور ما در آن زمان اگر زهركس بپرسيدي جواب تو همين است:

كز سياست شاه فرومايه،همان نابغه ي دهر،خدا داند كه خر هم خنده مي بست

از بلوغ و فكر و فهم او چنين بگويم كز هوس بازي و عاشق شدند زشرم نگويم!

از خاضع و خاشع بودنش گويم چنين است  وسعت كاخ ملوكانه به اندازه ي چين است

اين ذات ملوكانه كه منفورترين است خوب من چه كنم كه قدرت زمانه اين است

فردا كه فريدون از كوه دماوند به اين قلعه و دژخيم روان است  

گر خدا بخواهد اين خاك بلند ما همان جاي برين است

از قدرت و ثروت به ضمانت يه پرزور هي لاف زند هر روز به يك جور

اين كشور من همان است كه يك روز هر روز وضع مردمش بهتر و بهروز

ما با عرب واحه نشين چرا يه دستيم؟ راست است كه ما حلقه برا نوكري بستيم

مگر فكر يه ايراني جز اين بود؟ كه ايراني كه از عرب رها بود

اين كشور ما مال شما ما كه برفتيم تا وارد زندان نشديم بار ببستيم

ما دل زوطن با چشم اشك آميز بستيم شما و شاهتان حال كنيد بگين كه هستيم 

 ما تا به ابد به فكر ساختن آفتابه هستيم!

اين كشور ما تا به ابد مال همين شاه تا بيفكند كشور زيباي مرا راحت در اين چاه

بر صفحه ي اين كشور ما ننگ رضا شاه بود تا ابدالدهر اين صفحه زروزگار ما تلخ تر از رهز

چند خنگ خدا نشسته اند به دور سلطان تا حال كنند رضا و عثمان

روزي كه رضاخان در بند اسير و هم عليل است آرياييان خوش حال و درباري حزين است

بر ديده ي بندگانشان شاه بود سايه ي يزدان تا كور كنند چشم همه وطن پرستان 

وطن به جان و عيش قزاق ارزاني  اين چنين است وطن پرست بازاري

از شاه كچل دل خوشي نداريم از مرگ براي شهرمان ترس نداريم

مردم به درك،غرب بماند باشد كه بدين سبب رضا شاه بماند

پيكر پاك شهيدان خدا روي زمين مي گندد اين رضا كچل مي خندد

من شاه شما، خدايتان هستم به ابد تكيه كن و گند زنان به شهرتان

آن چنان كنم من رضا شاه به اين ديارتان تا نبود ذره اي از خاك از اين كشورتان

از قبل به ايران يه قلاده ببستيم افسوس كه افسار بدست پيرزن داده بدستيم!


|+| نوشته شده توسط ايراني در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:5 | 
آن مـــــــرد سپیده پـــوش می آمد

افکنـــــده ردای شب ز دوش خویش آن مـــــــرد سپیده پـــوش می آمد

از هر قدمش که طرح طوفان داشت آوای سحــــــــر به گوش می آمد

یک چند بر آسمـــــــان ظلمـــــانی بگذشت و فشــــــــاند بذر کوکب را

بشکافت غیور و کینه خـــــواه آنک با دشنه ی مـــــاه سینه ی شب را

از چشــــــم دمید برق ایمـــــــانش از حلــــــق جهیــد رعـــــد تکبیرش

باران گلولــــــــه بر تــــــن دشمـــن باراند و نمـــــــــود طعمه ی تیرش

تکبیر ز نــــای تشنه اش برخاست در گــــــوش کویــــــر بانگ رود آمد

ناگاه خدنگ شـــــــــــوم دژخیمان بـــر سینـــــه ی عاشقش فرود آمد

با زخـــــــم شکفته در برش گویی آن سینـه ی پــر ز عشق خندان بود

دل بیدل و خونفشان و دست افشان در بزم گـــــــــل و گلوله مهمان بود

در بزم شهـــــــود اشهدش گل کرد تابید و گذشت ، چـــون شهابی شد

در آن شب تیره بهـــــــــــر فردامان هر قطــــــــره ی خونش آفتابی شد ...

bolfozool.blogfa.ir

|+| نوشته شده توسط ايراني در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:28 | 
عمليات هاي استشهادي از كجا آمده اند؟

مي خوام راجع به عمليات هاي استشهادي بنويسم

اين عمليات ها به ظر من جز دستاوردهاي بزرگي هستند كه در ايران متولد شدند!

به نظر من عمليات استشهاي يعني فدا كردن جسم خودمان در برابر آرمان هايي كه با نابودي جسم زنده مي شوند البته اين نابودي نبايد بي هدف و فقط از روي احساس باشد بلكه بايد دستاوردهايي هم داشته باشد

مثلا قيام آريو برزن كه در برابر حمله ي اسكند ايستادگي كرد و در برابر مقدوني ها جنگيد تا فرصتي براي فرار هم ميهنانش به وجود آيد اگر چه كه او ابتدا به دنبال اين بود تا به پارسه برسد و از پشت دروازه و با كمك استحكامات دشمن را شكست دهد ولي بع از اين كه متوجه محاصره شدن نيروهايش شد باز هم ايستادگي كرد و اوج اين آرمان گرايي در جايي مشخص مي شود كه اين قيام در زماني انتها مي يابد كه آخرين مرد از سربازان آريو نقش زمين مي شود!

و مورد ديگر ابو لولو نهاوندي كه بعد از فتح ايران توسط اعراب بيابانگرد بعد از اين كه به غلامي يكي از بزرگان عرب در مي آيد او را از پا در مي آورد هر چند كه خودش نيز بعدا كشته مي شود!



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ايراني در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:58 | 
اتل متل...

اتل متل يه جعبه

پر از مداد رنگي

اتل متل يه بچه

چه بچه ي زرنگي

با يك مداد هاش-ب

توي اتاق نشسته

فكر مي كنه به باباش

جفت چشاش و بسته

قربون برم بابام و

الآن اگه زنده بود

صورت مهربونش

حتمان پر از خنده بود

باقهوه اي كم رنگ

دهان و لب رو كشيد

صورتش و عقب برد

قشنگ نگاه كرد و ديد

قهوه اي رو گذاشته

مداد حنايي برداشت

رو صورت باباجون

ريش قشنگي رو كاشت

بعد با مداد هاش-ب

چشمي كشيد و بعدش

با يك مداد هاش-ب

چشما رو رنگي كردش

پيشوني رم كشيدش

بعد هم موهايي بلند

بعد با مداد سبزش

كشيد براش يه هد بند

بعد با مداد زردش

رو سربند سبز او

گنبدي از طلا زد

زيرش نوشت بابا جون

بيني رو هم كشيدش

دو چشم و ابرو گذاشت

براي رنگ صورت

سفيد و زرد و برداشت

با زرد و با سفيدش

صورتو رنگ كردش

بابا چه نورانيه

چشم ها رو تنگ كردش

يواش يواش و كم كرد

از توي چشم تنگش

بارون كشيد به روي

نقاشي قشنگش

مداد سرخ و برداشت

رو سربند باباجون

يه خال قرمز كشيد

خيره شدش به اون خال

لب رو گذاشت رو خالش

سرخي لب هاي اون

حالشو سرخ تر كرد

سرخ تر از رنگ خون

يه كمي فكر كردش

يه دفعه بغضش گرفت

بعد مي دوني چي كار كرد؟

يه كاري كرد بس شگفت

با اون مداد سرخش

بابا رو سرخ كردش

عكس رو گذاشت رو قلبش

با اون دو دست سردش

بس كه بابا بابا گفت

ناله زد و غصه خورد

كنار عكس بابا

خسته شد و خوابش برد

خواب ديدش توي يك باغ

تويك باغ پر از گل

نشسته رو درختي

بدل شده به بلبل

ناز غريبونه كرد

چه چه مستونه زد

يه وقت ديد از آسمون

نور اومد و نور اومد

ديد كه نو تختي از نور

باباجونش نشسته

هزار ملك دور اون

جمع شده حلقه بسته

پريد و رفتش نشست

رو شونه باباجون

بابا نوازشش كرد

بوسه به روي اون زد

زد زير گريه و گفت

ميگن ديگه نمياي

منو گذاشتي رفتي

بابا منو ديگه نمي خواي

بابا اونو بوسيدش

توي بغل گرفتش

اشك چشاشو پاك كرد

نيگاش كردش و گفتش

اگه نرفته بودم

يه غول بي شاخ و دم

اومده بود تو خونه

تا زور بگه به مردم

با هر چي كه ما داشتيم

مي خواست تجارت كنه

زمينهامون رو اون غول

 مي خواست كه غارت كنه

ما رو اسير بگيره

خونه رو ويرون كنه

رفتم باهاش جنگيدم

تا كه بره به خونش

اگه باور نداري

بيا اينم نشونش

دست رو گذاشت رو خالش

همون خال پيشونيش

همون خال قشنگش

خال قرمز و خونيش

لب رو گذاشت رو خال

بابا جونو بوسيدش

بعد صورت و عقب برد

قشنگ بابا رو ديدش

يهو پريدش از خواب

ديد كه وقت اذونه

بوي تن باباجون

پيچيده بود تو خونه

دنبال نقاشيش گشت

ديد كه روي متكاش

يعني چي مگه مي شه؟

اين خط كه خط باباس

ديد كه زير نقاشيش

به خط ناز بابا

نه تنها امضا شده

كه داده بيست زيبا

|+| نوشته شده توسط ايراني در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:50 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar